تبلیغات
دفتر مشق من

درباره ما


نه چندان نرمی كن كه بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی كه از تو سیر گردند.((سعدی))
*****
می توان در ظرف دو سال یك كارخانه ذوب آهن ساخت، ولی برای تربیت یك مدیر برای این صنعت باید بیست سال وقت صرف كرد.
*****
پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است
از هـــمـت داوود نبی بخــت بلــند اســت

افتــــادگی آمــــوز اگــــر طالـــب فیـــضی
هــــــرگز نخورد آب زمینی که بلــــند است
*****
بیشتر مطالب این وبلاگ درباره ی دانش آموزان مقطع ابتدایی می باشد. امید است مورد توجه شما بازدید کننده ی گرامی قرار گیرد.
*****
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع می باشد.
*****
میلاد صارمی نایینی
آموزگار کلاس های چند پایه
ایمیل مدیر وبلاگ:
saremi_n_milad@yahoo.com
ایجاد کننده وبلاگ : میلاد صارمی نایینی



دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند، به او توجهی نمی‌كرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو به خدا كرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:

"اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."

دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.

سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری كه به چشم همه می‌آمد.