تبلیغات
دفتر مشق من

درباره ما


نه چندان نرمی كن كه بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی كه از تو سیر گردند.((سعدی))
*****
می توان در ظرف دو سال یك كارخانه ذوب آهن ساخت، ولی برای تربیت یك مدیر برای این صنعت باید بیست سال وقت صرف كرد.
*****
پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است
از هـــمـت داوود نبی بخــت بلــند اســت

افتــــادگی آمــــوز اگــــر طالـــب فیـــضی
هــــــرگز نخورد آب زمینی که بلــــند است
*****
بیشتر مطالب این وبلاگ درباره ی دانش آموزان مقطع ابتدایی می باشد. امید است مورد توجه شما بازدید کننده ی گرامی قرار گیرد.
*****
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع می باشد.
*****
میلاد صارمی نایینی
آموزگار کلاس های چند پایه
ایمیل مدیر وبلاگ:
saremi_n_milad@yahoo.com
ایجاد کننده وبلاگ : میلاد صارمی نایینی



پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود. کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند.

با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟

باز تند ازکوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود.

***

کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان پند آموز , داستان های خواندنی , داستان , دفتر مشق من ,

A small crack appeared On a cocoon.
روزی سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد.

------------ --------- -

A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ كوچك پیله را تماشا كرد.
------------ --------- -

Then the butterfly stopped striving .
It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying.

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر می رسیدكه خسته شده،و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

------------ --------- -

The man decided to helpthe poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد كرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد،اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروكیده بودند.
------------ --------- -

The man continued watching the butterfly.
He expected tosee her wings become her body.
But it did nothappen!

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه ی او محافظت كند اما چنین  نشد.
------------ --------- -

As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزدو هر گز نتوانست با بال هایش پرواز كند.
------------ --------- -

The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out ofit,
so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهمید كه محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریزآن را خدا برای پروانه قرار داده بود،تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شو دو پس از خروج از پیله به او امكان پرواز دهد.

------------ --------- -

Sometimes struggling isthe only thing we need to do .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
------------ --------- -

IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Thenwe become strong,and could not fly.

اگر خداوند مقرر می كرد بدون هیچ مشكلی زندگی كنیم،فلج می شدیم ،به اندازه ی كافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز كنیم.
------------ --------- -

I asked for strength,andHe provided mewith enough difficultiesTo become strong.
I asked forknowledge and He provided me

من نیرو خواستم و خداوند مشكلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم
من دانش خواستم و خداوند مسایلی برای حل كردن به من  داد.
------------ --------- -

 

Iasked for prosperity and promotion,
and He provided me with abilitytothink and hands to work.
I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles to overcome.
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد،تا آنها را از میان بردارم.
------------ --------- -

I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.
Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers.

من انگیزه خواستم و خداوند كسانی را به من نشان داد كه نیازمند كمك بودند. من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا  .
به دیگران محبت كنم

------------ --------- -

I did not get what I wanted…..
ButI was provided withwhat I needed.

«.من به آنچه خواستم نرسیدم...اما آنچه به آن نیاز داشتم ،به من داده شد»
------------ --------- -

Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه می توانی بر آنها غلبه كنی.

 




برچسب ها : داستان , داستان پند آموز ,

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم»



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان های زیبا و جذاب , داستان های پند آموز , داستان سه پیرمرد , داستان های خواندنی , قصه و داستان ,

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...

سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

 




برچسب ها : داستان کوتاه , داستان های پند آموز , داستان زیبا و جذاب , داستان های خواندنی , داستان جراح و تعمیرکار ,

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده  و از درد به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
"
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "




برچسب ها : داستان پند آموز , داستان های زیبا و خواندنی , داستان جذاب , داستان رنجش , سقراط ,

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود


نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟


گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!




برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , داستان پند آموز , داستان زیبا و جذاب , داستان جالب , داستان تخته سیاه , داستان خواندنی , داستان کودکان ,

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"


آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!


ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است

 





فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 





دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند، به او توجهی نمی‌كرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو به خدا كرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:

"اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."

دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.

سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری كه به چشم همه می‌آمد.





نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد . 





حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟





پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .

می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

 






هیچ وقت نشده بود هیچ معلمى به من توهینى كند یا خداى نكرده از طرف اولیاء مدرسه اسائه ى ادبى چیزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم یا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگوید بالا چشمم ابروست، یعنى همیشه طورى رفتار می كردم كه همه رعایتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم همیشه هیجده نوزده بیست بود، همین خودش بهترین دلیل بود براى این كه نور چشمى آقا ناظم و عزیز دردانه خانم معلم ها باشم .



آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شكم گنده و عینك ته استكانی اش كه از پشت آن چشم هایش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزید، با آن خط كش آهنى درازش كه همیشه دستش بود و عشقش این بود كه آن را با تمام قدرت بكوبد كف دست بچه هاى بى تربیت و رو دار و دستشان را آش و لاش كند، بیاید سر كلاس مان براى سركشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجك ها- این تكیه كلام همیشگی آقا مدیر براى صدا كردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- همیشه هم وقتى می آمد سر كلاس، می رفت می نشست پشت میز خانم معلم، دفتر كلاس را باز می كرد، ده دوازده نفر را الا بختكى صدا می كرد، می برد پاى تخته، ردیف می ایستاند، بعد شروع می كرد به سین جیم کردن و پرسیدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول یك سوال سخت می پرسید، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:

- كف دستت را بگیر جلوت، بچه وروجك!

و بعد با تمام زورى كه توی مچ دستش داشت محكم می كوبید كف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :

- برو بتمرگ فلان فلان شده.

و بعد بلند می پرسید:

- حالا کدوم وروجکی جواب این سوال را می داند؟

و آن هایى كه می دانستند- كه یا من بودم یا یكى دو نفر دیگر- دست بلند می كردند. و او از یكى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسید، اگر غلط جواب داده بود، می گفت:

- خفه! بیا اینجا دستت را بگیر جلوت. آن وقت به جاى یكى دو تا می زد كف دست آن فلك زده ى بخت برگشته، می گفت:

- یکیش براى اینكه بی خود دست بلند كردی ، یکیش هم به خاطر آن كه جواب درست را بلد نبودی.

اگر هم درست جواب داده بودیم، صدایمان می كرد پاى تخته، یك دانه یواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط كش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت:

- آفرین به تو بچه وروجك با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!

و این ضربه براى ما بچه ها شیرین تر از صدها ناز و نوازش بود و كشته مرده آن بودیم. چون اگر ده تا از این ضربه ها

می خوردیم، آن وقت آقا مدیر اسممان را یادداشت می كرد ، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می كرد و می گفت همه بچه ها برایمان سه بار بى بیب هورا بكشند و تشویقمان كنند.

بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسید و همین طور می رفت جلو تا بالاخره همه ى بچه وروجك هاى كلاس را یكى یك ضربه

خط كش مهمان می كرد، حالا یا از سر خشم و غضب یا از سر رافت و ملاطفت.



شب قبلش من تا صبح بیدار مانده بودم و تمام كتاب هاى درسی مان را یك دور از اول تا آخر دوره كرده بودم كه هر سوالى آقا مدیر پرسید و كسى بلد نبود من دست بلند كنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت كشیدم و زور زدم تا خودم را بیدار نگه داشتم و نه فقط

سیاهى ها بلكه حتی سفیدى هاى كتاب های درسی را هم آنقدر خواندم كه فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر كتاب تا بالاخره با هر خاك توسرى بود مطالب را فرو كردم توى كله ى از زور خستگى گیج و منگم. صبح هم زودتر از همه ى بچه هاى دیگر، حتى قبل از این كه فراش مدرسه در را باز كند، پشت در مدرسه بودم.آنقدر شوق و ذوق داشتم كه نگو و نپرس.آنقدر هیجان زده بودم كه بیا و ببین.

بالاخره در حالى كه دلم مثل سیر و سركه می جوشید ساعت مقرر رسید و آقا مدیر آمد سر كلاسمان و طبق معمول اولین سرى از

بچه ها را برد پاى تخته و شروع كرد به درس پرسیدن.آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسید كه هیچ كدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط كش پشت خط كش بود كه نوش جان مى كردند.خوشبختانه من جواب همه ی سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می كردم، آقا مدیر انگار تعمد داشت كه مرا نبیند و صداى انكر الاصوات مرا كه هى جز می زدم '' آقا ما بگیم'' نشنود و از من نپرسد.از آن هایی هم كه دست بلند كرده بودند و می پرسید، هیچ كدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط كش پشت خط كش بود كه گواراى وجود می كردند. من از یك طرف دلم خنك می شد كه آنهایی كه الكى بدون آن كه جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد كه چرا سوال های را كه من به این خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ كردنشان نخوابیده ام و زحمت كشیده ام، آقا مدیر از من نمی پرسد و به جای من از این بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد كه هیچ چیز بارشان نیست و جز پهن توى كله شان چیزی پیدا نمی شود.

بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدیر اسم مرا هم قاطى یكى از گروه ها صدا كرد:

- برجعلی زهر مار زاده...

اشتباهش را تصحیح كردم:

- زهرمار زاده نه آقا مدیر. برجعلى زهوارزاده.

آقا مدیر سخت عصبانى از این فضولى من، با غیظ گفت:

- حالا هر كوفت و زهرمارى كه می خواهد باشد... خر همان خر است فقط پالانش عوض شده... گیرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هیزمش تر است.

من كه حسابى از كت و كلفت هایی كه آقا مدیر بارم كرده بود كنفت و خیط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ایستادم . نوبت من كه شد آقا مدیر گفت:

- صد دفعه بگو روى رون لر مو داره .

فكر كردم اشتباه شنیده ام. با تعجب پرسیدم :

- چى بگویم آقا مدیر!؟

آقا مدیر با عصبانیت گفت:

- سوال را از بچه ی آدم یك بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم كره خرى كه اشتباه اومدى اینجا، باید برى طویله.

در حالى كه بغض گلویم را گرفته بود و كارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى كردم جمله ای را كه آقا مدیر گفته بود، به یاد بیاورم و تكرار كنم:

- لوی رون لل مو دا ره .... لوى لون رر مو داره ... روى لون رل مو داره ....

صدای خنده بچه ها مثل بمب در كلاس تركید و همه از خنده منفجر شدند. من هم بیشتر از این نتوانستم ادامه بدهم و صمن بكم ایستادم زل زدم توی چشم آقا مدیر.

آقا مدیر گفت:

- خوب این یکی را كه بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد یك فرصت دیگر بهت مى دهم. حالا به این سوال جواب بده ببینم چى بار كله ات هست، پهن یا پاره آجر؟... خب بگو ببینم، مخترع آب كى بوده؟

داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنیده بودم كه آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته ى دست بشر است كه مخترع داشته باشد.خواستم بگویم نعوذ بالله '' ذات حق تعالی'' ولی ترسیدم خوشش نیاید و عصبانى شود، بنابراین، فقط به گفتن این اكتفا كردم كه:

- آقا مدیر ببخشید ها! ولى آب كه مخترع نداشته!

آقا مدیر با غیظ به من تشر زد:

- تو دارى به من یاد می دهى كه آب مخترع داشته یا نداشته، پسره ى جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زیر بته سبز شده!؟

بعد باز ارفاق دیگری به من كرد و گفت:

- این هم آخرین فرصت... بنال ببینم مكتشف رادیو کی بوده؟

ناله ام به هوا رفت:

- رادیو كه مكتشف نداشته آقا مدیر. شاید منظورتان رادیوم است، كه آن را ماری كوری و عیالش پی یر كوری با هم كشف كردند.

- كور خودتی پسره ی جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم یا تو!؟ پسره ی مزلف! بیا جلو ببینم. تو بودی كه هر سوالى من

می كردم هی دستت را مثل علم یزید می بردی بالا!؟ تو ریقوی مردنی بودی كه فكر می كردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد كه هیچ پخی نیستی؟ ثابت شد كه توی كله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان ؟ ثابت شد؟

بعد رو كرد به طرف بچه ها و گفت:

- وروجک ها بهش ثابت شد؟

همه ی بچه ها دسته جمعی و یك صدا گفتند:

- بععععله !

بعد آقا مرید رو كرد به من و گفت:

- حالا بیا جلو بز مجه!

من ترسان و لرزان در حالی كه از وحشت به خودم می لرزیدم و كم مانده بود كه خودم را خراب كنم، رفتم جلو. آقا مدیر نعره كشید:

- زودتر ...تن لش!!

بعد داد زد:

- دستت را بگیر جلوت. یاالله پسره ی حیف نون.

جای چون و چرا نبود و سنبه ی آقا مدیر خیلی پر زور بود.در حالی که تند و تند، توی دلم آیه الكرسی می خواندم و به خودم فوت

می كردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلویم و آن وقت چشمتان روز بد نبیند كه آقا مدیر با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همینطور می زد و می گفت:

- این مال سوال اول كه الکی دست بلند كردی، این مال سوال دوم... این مال سوال سوم....

همین طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جیغ می زدم و زوزه می كشیدم و شیون می کردم. وآقا مدیر بابت این ها هم می زد.

- این مال زبون درازیت... این مال بی ادبیت كه به من جسارت كردی گفتی كوری ... این هم مال كولی بازی و ننه من غریبم بازی كه در آوردی ، زار زار مثل دختر ها گریه كردی ... اینم مال این كه مرد و مردانه كتكت را نوش جان نكردی. مگر نشنیده ای كه جور استاد به ز مهر پدر؟

خلاصه آنقدر زد كه خط كش كج شد و از شكل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی كه نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خیس عرق شده بود، گفت:

- برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقیه اش طلبت تا یك وقت دیگر. تا تو باشی وقتی چیزی را

نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.

من، در حالی كه از درد مثل مار به خودم می پیچیدم و دنیا به چشمم تیره و تار شده بود رفتم سر جایم تمرگیدم.و به این ترتیب معنی تنبیه و تنبه را برای اولین بار به طور خیلی کامل و دقیق فهمیدم، و طعم تلخ تر از زهر مار مورد توهین و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستین بار با تمام وجودم چشیدم.




در جواب این سؤال که آخرین آرزویش چیست، بی‌تأمل پاسخ داد، دلش می‌خواهد پیش از آن‌که او را از زندگی به مرگ ببرند، یک بار دیگر سیر غذا بخورد. تکرار کرد: «سیر» و به بدن نحیفش اشاره کرد که کج و پوشیده از دمل به دیوار زندان تکیه داده بود. برای سومین بار گفت: «سیر» و دست‌ها را با زنجیر تا غار دهان بالا برد. نگهبانان شعف‌زده خندیدند و به او قول غذایی شاهانه دادند با قاشق چنگال‌های نقره‌ای که دیگر نمی‌توانست بدزدد.
«آن چنان میزی برایت بچینم که حالت جا بیاید.»
چنان توصیفاتِ مفصل و آبداری از خوراکی‌های فراوان کردند که دهانِ جانی آب افتاد. در مدحِ خوکچه و گاو نرِ روی سیخ و گوسفند پرچرب و کبوتر و خروسِ بریان می‌گفتند و وقتی قربانی‌شان به طرز شهوت‌انگیزی چشم‌هایش را می‌چرخاند، به هم تنه می‌زدند.
«بجنبید!»
اعدامی، بار دیگر تنها با خود، ناگهان دچار این تصور شده بود که همه چیز، بله، همه‌ی چیزهای دوروبر او خوردنی است. دهان را به دیوار فشرد و لب‌هایش را به طرز خون‌آلودی برید. بی‌رمق افتاد روی کف زندان و خواب دهان‌های باز دید.
وقتی برای غذا خوردن بیدارش کردند، تقریباً نمی‌توانست قاشق را بگیرد. سرش تا نزدیک بشقاب رسید و بخار سیرابیِ ترش به دماغش رفت. نگهبانان در برابرش چمباتمه زدند و نگاه کردند که چگونه او در ابتدا آرام و لرزان و بعد با اطمینانِ بیش‌تر قاشق را به کار می‌برد، لُپ‌هایش را پر می‌کرد و مات و مبهوت می‌جوید، در حالی که با هر گازی چیز بیش‌تری دستگیرش می‌شد. به زودی بشقاب و مشربه خالی و صورت شسته شد، اما گرسنگی همچنان پابرجا ماند. بیش‌تر خواست و اندامش را چنان دراز کرد که زنجیر جرینگ جرینگ صدا داد.
نگهبانان گفتند: «از آن تو باد!» و دیس‌های تازه آوردند و بطری‌های دست نخورده. وقتی می‌دیدند قربانی‌شان با چه چالاکی ترتیب غذاها را می‌دهد، می‌خندیدند. با هم شرط بستند که چقدر دیگر می‌توانند ببلعند.
«شرط می‌بندم!»
و شرط‌شان اعتبار داشت. او می‌جوید، قورت می‌داد، آروغ می‌زد و نفس نفس می‌زد.
فریاد می‌زدند: «آفرین!»
گفت: «بیش‌تر» و آن‌چه را که جلویش گذاشتند، خورد و خورد و خورد.
«موهای سرمان را هم خواهد خورد.» اما به زودی شادی‌شان آرام آرام از بین رفت. مدت‌ها بود که زنجیر دست و پایش پاره شده بود، تنش انبساط می‌یافت، دیگر با وحشی‌گری یک کارگرِ مزرعه می‌خورد و داشت به سقف می‌رسید. سه‌پایه‌ی زیرش درهم شکست. در برهنگی‌ وحشتناکی آن‌جا ایستاده بود. نگهبانان از سلول گریختند، اما او همچنان شاد و سرخوش به خوردن ادامه می‌داد. نگهبانانش را مجبور کرد باز هم برایش غذا بیاورند، هر چه که باشد. آنها هم با ترس و لرز این کار را کردند و از محدوده‌ی قاشقش دور ماندند. وقتی از گرسنگی فریاد می‌کشید، می‌لرزیدند.
سقف بر سرش ریخت، بام درهم شکست. برایش چندان مهم نبود. می‌خورد. نگهبانانش را با آوارها بلعید، خیابان‌ها و خانه‌ها را بلعید، قاضی را با زنش بلعید و با آب رودخانه فرو داد. سیب آدمش به اندازه‌ی ناقوس کلیسا شد. سایه‌ی تنِ بی‌شکلش تهدیدکنان بر فراز کشور گسترده شد. من همین‌قدر فرصت دارم که این‌ها را بنویسم. غرش قدم‌ها را می‌شنوم، زمین آه و ناله می‌کند.
گرسنگی بر من رحم کند.

                                                                                                                             ((هربرت هکمان))