تبلیغات
دفتر مشق من

درباره ما


نه چندان نرمی كن كه بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی كه از تو سیر گردند.((سعدی))
*****
می توان در ظرف دو سال یك كارخانه ذوب آهن ساخت، ولی برای تربیت یك مدیر برای این صنعت باید بیست سال وقت صرف كرد.
*****
پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است
از هـــمـت داوود نبی بخــت بلــند اســت

افتــــادگی آمــــوز اگــــر طالـــب فیـــضی
هــــــرگز نخورد آب زمینی که بلــــند است
*****
بیشتر مطالب این وبلاگ درباره ی دانش آموزان مقطع ابتدایی می باشد. امید است مورد توجه شما بازدید کننده ی گرامی قرار گیرد.
*****
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع می باشد.
*****
میلاد صارمی نایینی
آموزگار کلاس های چند پایه
ایمیل مدیر وبلاگ:
saremi_n_milad@yahoo.com
ایجاد کننده وبلاگ : میلاد صارمی نایینی



پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود. کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند.

با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟

باز تند ازکوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود.

***

کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان پند آموز , داستان های خواندنی , داستان , دفتر مشق من ,

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم»



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان های زیبا و جذاب , داستان های پند آموز , داستان سه پیرمرد , داستان های خواندنی , قصه و داستان ,

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...

سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

 




برچسب ها : داستان کوتاه , داستان های پند آموز , داستان زیبا و جذاب , داستان های خواندنی , داستان جراح و تعمیرکار ,